|
کینو (Quino) کاریکاتوریست ایتالیایی را عموما با شخصیت محبوب مافلدا (mafelda) می شناسند. مافلدا دختر بچه ای بشر دوست است که نگران بشریت و صلح جهانی است. کمیک استریپ های محبوب کینو به عنوان سخنگوی پیمان نامه حقوق کودک از سوی یونیسف انتخاب شد. کینو در ۱۹۸۲ از سوی کاریکاتوریستهای جهان به عنوان کاریکاتوریست سال
برگزیده شد و در سال ۲۰۰۰ جایزهٔ دوم Quevedos را برای طنز گرافیکی دریافت
داشت. او همچنین تا کنون دو بار موفق به دریافت جایزهٔ پلاتینوم کونکس برای
هنرهای دیداری شده است. (منبع: ویکی پدیا) اما من برای اولین بار کارهای فوق العاده او را که در زمینه هنرهای موسیقی، نویسندگی، مجسمه سازی و نقاشی ارائه شده بود دیدم. هر یک از اثار او در این زمینه به تنهایی می توانند یک داستانک باشند. او در اثارش به مصائب یک هنرمند پرداخته و دغدغه های هنرمندان، هنرهای تجملی و هنرهای سفارشی و.... را به زیبایی به تصویر کشیده است. کمیک ها را در ادامه مطلب بینید
مجله همشهری داستان مدتی است در هر شماره اقدام به چاپ تعدادی از اثار اندی رایلی با عنوان خودکشی خرگوشک ها کرده. داستان از این قرار است که خرگوشک ها به دلیلی نامعلوم تصمیم به خودکشی گرفته اند و برای این کار راه های عجیبی را انتخاب کرده اند. این موضوع ایده های بسیار خلاقانه ای در اختیار اندی رایلی نویسنده کاریکاتوریست و طراح کمیک جوان انگلیسی داده. این ایده ها مرا به یاد ماشین .... می انداختند اما در اینجا ایده ای نو که طنز تلخی که به همراه دارد با ایده هایی که در هر زمینه ای وارد شده اند کار جدیدی ساخته که قابل توجه است. جدا از ان انتخاب خرگوشک هایی با چهره ای مظلومانه که شجاعانه خود را در دردناک ترین شرایط می گذارند و بیننده را به همدردی وا می دارند انتخابی بسیار هوشمندانه می باشد. طراحی سایت هم بسیار متناسب با ایده ها و بسیار خلاق و پویاست. در ادامه مطلب می توانید این اثار را ببینید به چای عصرانه می مانند این روزهای گرم تابستان بی قند لبانت چگونه سر کشم این چای تلخ را
این مطلب رو چندی پیش برای نشریه دانشگاه نوشتم که بعد از چند روز در اقدامی ناجوانمردانه دیدم سر از برد بسیج در اورده و اون هم بدون ذکر منبع امتحان شناسایی دانشگاه نقش جهان ویژه اکابر (به این ده سوال پاسخ داده و یکی از صدها پاسخ
دهنده خوشبخت ما باشید) 1) دانشگاه نقش جهان در کجا واقع شده؟ الف) در میدان نقش جهان ب) در یک دبیرستان پسرانه ج) جایی که به ذهن احدی خطور نمی کند د) واقع نشده 2) چگونه می توان به سایت دانشگاه رفت؟ الف) ابتدا از سمت راست سالن بالا رفته از بین
نمازگزاران گذشته و التماس دعا می کنیم و از سالن امتحانات می گذریم و یاد روزهای
شیرین تقلب افتاده و سپس به سایت می رسیم. ب) درها بسته اند! ج) خوب چه کاریه از همون سمت چپ می ریم. د) فرقی نمی کند به هر حال در سایت بسته است. 3) کدام غذای دانشگاه را بیشتر می پسندید؟ الف) آردی قهوه ای رنگ که به کوبیده شبیه است. ب) عدس پلو با دوغ (برای خوابیدن با خیال راحت
سر کلاس) ج) زرشک پلو با مرغ (چون به بال یا گردن مرغ
علاقه دارم) د) یه غذایی هست نمی دونم اسمش چیه اما چند تا
دونه لوبیای گنده با مقداری ماده سبز رنگ روی برنج ریخته شده. 4) چرا سلف دانشگاه را دوست دارید؟ الف) چون حاوی خاطرات زیادی از روزهای اولی است
که راه افتاده بود و چه هیجان ها و زورآزمایی ها و کلمات محبت آمیزی که هنگام
گرفتن غذا رد و بدل نمی شد. ب) به دلیل محیط دوستانه آن که گاهی به پدید
آمدن کنسرت یا ارکستر سمفونی منجر می شود و دوستان می توانند مراحل مقدماتی next person star
را به رایگان سپری کنند. ج) محیط بسیار پاکیزه و دل انگیز سلف د) روده ها و قرنیه ها و پانکراس های دوستانی که
از روزهای اول و گزینه الف به روی زمین باقی مانده منظره زیبایی به سلف بخشیده
است. از سری سوالات بخش ادبیات: 5) کاربرد شعر زیر چیست؟ همراه شو عزیز، تنها نمان به درد کین درد مشترک، هرگز جدا جدا، درمان نمی شود الف) در حین امتحانات به درد می خورد. ب) از وقتی قرار است به جای پول آب و برق نفری
200 هزار تومان به شهریه خوابگاه اضافه شود در بین دانشجویانی که قصد برپایی
انقلاب مخملی دارند این شعر زمزمه می شود. ج) این جمله را مزدوران آمریکای معلوم الحال در
راستای جنگ نرم و آروم و... در بین مردم باب کرده اند که جوانان آگاه و همیشه در
صحنه ایران فریب نخورده و مشت محکم و این حرفها... د) کاربردی ندارد زیرا اصلاً دردی نیست که درمان
بخواهد و کلاً همه چی آرومه، من چقد خوشحالم از سری سوالات ریاضی گسسته: 6) دانشگاه چطور حساب کرده که نصف پول آب و برق
خوابگاه می شود نفری 200 هزار تومان؟ الف) اگر در واحدی 10 نفره هر نفر 200 هزار
تومان پرداخت کند می شود دومیلیون تومان که چون این مقدار نصف پول است می شود هر
واحد 4 میلیون تومان پول آب و برق! ب) درست است دیگر. برای خوابگاه 32 میلیون پول
آب و برق آمده لابد. ج) آنها یا نمی دانند 32 میلیون یعنی چه یا
اصلاً این حساب ها را نکرده اند بلکه دانشجویان را چیز دیگری حساب کرده اند. د) سرتون به کار خودتون باشه شما رو چه به حساب
کتاب. از سری سوالات زبان: 7) جمله زیر را ترجمه کنید: Networks tend to be classified by
proximity of their nodes الف) نتورک ها تند می کنن که کلاسیفاید بشن،
توسط پراکسیماتی نودهاشون. ب) گزینه الف ج) گزینه الف و ب د) ها؟!! 8) واحد دیفرانسیل این ترم برای چه کسانی ارائه
شده است؟ الف) برای دانشجویان کامپیوتر ترم قبل که 56
نفرشون افتادن. ب) چه معنی داره 56 نفر از یه کلاس بیافتن؟ ج) چه کسی پیدا می کند پرتقال فروش را؟ د) اصلاً برای دانشجویان کامپیوتر ارائه نشده
چون اگر برای آنها بود که با درس های این ترمشان تداخل نداشت! 9) چرا؟ الف) واقعاً چرا؟ ب) نه آخه می خوام بدونم چرا؟ ج) چرا؟ چرا؟ چرا؟ د) چون نگارنده در تیتر گفته 10 سوال، مجبور شده
حتماً 10 تا سوال را بنویسد، بعد به اصطلاح کم اورده و آب بسته توی مطلب. 10) آیا این مطلب به نظرتان آشناست؟ الف) آره. شبیه ستون گربه سگ نیما دهقانی تو
شماره 418 چلچراغه. ب) ای سارق ادبی، ای دزد فرهنگ، ای دست نشانده
آمریکا.... ج) فرقی نمی کنه مهم اینه که پاستوریزه باشه د) زکات علم نشر آن است.
من يكي از طرفداران پر و پا قرص قصه شب راديو فرهنگ بودم. به خصوص با صداي دوست داشتني بهروز رضوي كه عاشق صدا و لحنشم هر شب ساعت يازده و نيم هيچي نمي تونست باعث بشه كه قصه شب رو گوش ندم. با رمان ها و كتاب هاي فوق العاده اي مثل ژه و ديوار و مرد داستان فروش و حتي باباگوريو از اون طريق اشنا شدم. اما ديگه پخش نشد و ساعتش رو گم كردم تا امروز دوباره از طريق سايتش پيدا كردم هر شب به جز جمعه ها ساعت نه و نيم شب شب قصه رو از دست نديد. برنامه هايي كه تا حالا پخش شده رو هم مي تونيد از اينجا گوش بديد و كتاب هاي صوتي اون موقع رو هم از اينجا مي تونيد بگيريد پانوشت: چند وقت پيشها تو پست اندر مصائب شیرین بودن يه شعر از سيد مهدي موسوي گذاشتم كه وقتي خوندمش بهم برخورد و ناراحت شدم و واسه همين يه پست كامل در نقد مفهومش نوشتم شعر اين بود: چایت را تلخ بخور! اما نتيجه عكس داد. همه اومدن فقط شعر رو خوندن و به به و چه چه كه چه شعر قشنگي! بابا خوب شعر رو مي خوني دو تا خط بعدش هم بخون ببين اصلاً من چرا اون شعر رو گذاشتم پاپانوشت: به جان خودم يه نفر ديگه بياد اين شعر رو بخونه و بگه چه شعر قشنگي گذاشتي رو وبلاگت هرچي ديده از چشم خودش ديده! حالا مي بيني ميان اين شعر رو اينجا هم مي خونن باز مي گن افرين چه شعر خوبي!
لای لای،لای لالا لالا لای لای/ لالا لالا لای لای/ لالالای لالالای لا لا لای ... خان باجی مهرۆ / خان باجی مهرۆ / خان باجی چاوت ڕهشه بهخومارهوه خان باجی! لێوت پهڕی ههنارهوه خان باجی! روزهای امتحان بود. هر شب تا صبح بیدار می موندم و درس می خوندم. روزها مگه تو اون شلوغی خوابگاه می شد درس خوند. تا صبح یکسره بیدار بودم صبح می رفتم امتحان می دادم و بر می گشتم نیاز بود یکی دو ساعتی بخوابم که شب دوباره بتونم بیدار بمونم. اما خوابم نمی برد. هزار تا فکر نامربوط می اومد و تو ذهنم بالا پایین می پرید اون وقت بود که نامجو به دادم می رسید. ترانه خان باجی رو می ذاشتم و هنوز تو لای لای، لای لالالالا لای لای بود که پلک هام سنگین می شد. یه بچه کوچیک تو گهواره می شدم. گلشیفته مادرم می شد و نامجو پدرم و سعی می کردن خوابم کنن. توی کوهها زندگی می کردیم. منم یه بچه چرکو بودم. گلشیفته گلونی[1] پوشیده بود و نامجو شلوار جافی[2] و بلوز کردی و شال کمر. کار داشتن. نمی دونم چی کار. یه کار مهم که باید می رفتن و بهش می رسیدن. کوچیک تر از اونی بودم که بفهمم. می خواستن خوابم کنن و برن. خوابوندن من براشون مثل یه ماموریت مهم بود. مثل اینکه سرنوشت ایل به این بستگی داشته باشه. تو خواب و بیداری بودم که خان باجی از راه می رسید. با اون چاو رَش [3] و بخمارش[4] سر تا پا سیاه پوشیده بود و بقچه اش رو زیر بغل گذاشته بود و داشت می رفت. حواسم می رفت به لیو پر هناراوش[5]. هیجان صدای پدر و مادرم بیشتر می شد. چند نفر دیگه از اهالی هم برای خوابوندنم میومدن و اونقدر خوابم می کردن که به بی وفاییگت وه چاو خوه م دیم[6] نمی رسیدم و تو بغل گلشیفته خوابم می برد. لینک دانلود اهنگ خان باجی نامجو رو هر چه گشتم پیدا نکردم اگر کسی این اهنگ رو نشنیده بود و علاقمند بود که بشنوه می تونه نظر بذاره و ایمیل بده که من براش بفرستم
هیچ وقت زمانی رو که برای صرف کردن تو
کتابخونه تخمین می زنم درست از آب در نمیاد. هر بار که با خودم می گم: <خوب ده
دقیقه ای که وقت دارم رو می رم یه کتاب امانت بگیرم یا بخرم> به خودم که میام
می بینم یک ساعتی می شه که دارم بین کتابها می چرخم و از قفسه ای به قفسه دیگه می
رم. یک بغل پر کتاب انتخاب می کنم و بعد مجبور می شم یکی یکی از کتاب ها کم کنم. اگه تو کتابفروشی باشم نگاهی به کیف
پولم می اندازم و نگاهی به قیمت پشت جلد کتابها و به خودم می گم: ای وای! کمتر. کمتر. و هر کتابی رو که
سرجاش می ذارم انگار تیکه ای از روحم رو می کنم و اونجا جا می ذارم. بعد با اون
تیکه حرف می زنم که ماه دیگه. قول می دم ماه دیگه بیام و برت دارم. اگه هم تو کتابخونه باشم که بدتر. -
فقط دو تا کتاب؟! و بعد تقلب می کنم وقفسه ای دور افتاده
و مهجور که کمتر کسی می ره اونجا رو زمین خم بشه و کتابهاش رو برداره رو پیدا می
کنم و کتابهایی که نشون کردم رو توش می چینم و اونجا رو گنجینه خودم می کنم. خیلی وقتها کتابدارها قفسه ام رو پیدا می کنن
و وقتی بر می گردم از گنجینه ام چیزی باقی نمونده. 13 یا چهارده ساله بودم که تو دل اون
کتابخونه بزرگ یه اتاقک پیدا کردم که پیرمردی فرهیخته مسئول اونجا بود. اون اتاقک
در اصلیش تو کتابخونه بود و بقیه اش توی حیاط. پنجره هاش نور و منظره درختهای
بیرون رو به اونجا می دادن و یه جو صمیمی رو می ساختن. از اون به بعد اونجا با بچه ها پاتوقمون
شده بود. علاوه بر اینکه هر چقدر که کتاب می
خواستیم می تونستیم کنار بذاریم و خیالمون راحت باشه که کسی برشون نمی داره و هر
چقد وقت که می خواستیم می تونستیم صرف گشتن و موندن اونجا بکنیم چیزهای زیاد دیگه
ای بود که اونجا رو پاتوقمون کرد. اونجا دم در کفشهامون رو در می اوردیم و
می تونستیم راحت رو زمین موکت شده اونجا بشینیم و حتی دراز بکشیم! ما چند تا نوجوون پر انرژی بودیم که
شیطون تر از اون بودیم که بتونیم تو سالن مطالعه بشینیم و همین که دهنمون به حرف
یا خنده ای باز شد با یه اخم و "هییییس" مواجه بشیم. اونجا راحت بساطمون رو روی زمین پهن می
کردیم و چند نفری با سر و صدا کتاب بر می داشتیم و کشفیاتمون رو با صدای بلند به
همدیگه اعلام می کردیم و واسه هم می خوندیم و صدای خنده هامون اونجا رو پر می کرد. پیرمرد انگار جون گرفته بود. انکار که
کسی خرابه دور افتاده اش رو کشف کرده بود و زندگیش رو رنگ داده بود. هر بار که می
رفتیم با لبخند به استقبالمون می اومد و پالتوهای خیسمون رو ازمون می گرفت و نزدیک
بخاری اویزون می کرد و تا ما بساطمون رو چیده بودیم برامون چایی می اورد و ازمون
پذیرایی می کرد. اون موقع ها مد بود که هر کسی که تو
خونه شون درخت گل داشت یه گل می کند و تمام روز تو مدرسه و هر جا که می رفت همراهش
بود و از این لوس بازی های دخترونه. اولین باری که فهمیدم جریانی تو وجود
پیرمرد جون گرفته بود زمانی بود که گل خشکیده ای رو روی میزش دیدم. وقتی رد نگاهم رو دنبال کرد گفت: دفعه قبل
جاش گذاشته بودی. نگهش داشتم... من خشکیده بودم. نگاهم، ذهنم، وجودم.... همون موقع از اونجا زدم بیرون و تصمیم
گرفتم هیچ وقت برنگردم اما دفترهام رو جا گذاشته بودم. اما بعد از یه هفته زمانی که فهمیدم
بهشون احتیاج دارم تنهایی برگشتم. پیرمرد باورش نمی شد. شادی رو تو وجودش حس کردم
اما سکوتی که حاکم بود داشت لهم می کرداز همون فضاهای سنگینی که شاید خیلی هاتون
تجربه اش کرده باشید. سلام نکردم. فقط گفتم: دفترهام رو جا
گذاشتم. گفت: آره واست کنارشون گذاشته بودم. و
بلند شد و رفت کتابها رو اورد و جلوم ایستاد. کتابها رو که ازش گرفتم و تشکر کردم
تاب نیاورد و من رو بوسید. من هم سرم رو پایین انداختم و با صورتی
که از شرم گُر گرفته بود بیرون رفتم و هیچ وقت برنگشتم. اون اولین بوسه زندگی من بود.
چایت را تلخ بخور! از : سید مهدی موسوی همیشه از خسرو حرصم می گرفت که ادعا می
کرد عاشق شیرینه ولی سالها رهاش کرد و ازدواج کرد و بعد زمانی پیداش شد که شیرین
يه فرصت ديگه به زندگي خودش داده بود و عاشق فرهاد شده بود. و تازه یادش افتاد که شیرینی هم هست که زمانی عاشقش بوده و
اون وقت بود که تمام تلاشش رو کرد عشق این دو رو به هم بزنه و پروژه اش رو با به
کشتن دادن فرهاد به پایان رسوند. ***** چند وقت پیش بود که باز هم مشکلاتی که
مدتهاست دارم باهاشون دست و پنجه نرم می کنم سراغم اومده بودن و حسابی به همم
ریخته بودن. منم لب زاینده رود نشسته بودم و مرغ های دریایی رو نیگا می کردم و
سیگار می کشیدم که گریه نکنم! (فک کنم مردا واسه این بیشتر از زن ها سیگاری می شن
که دوس ندارن گریه کنن!) به هر حال تو راه برگشت تو اتوبوس داشتم کتاب خوی وارونه
دیوها (مجموعه شعر علی رضا میراسدالله) رو می خوندم که ظاهر کتاب و اینکه شبیه
دفتر مشق های دوره بچگی مون بود توجه خانم جوونی که کنارم نشسته بود رو به خودش
جلب کرد. اون خانوم کم کم سر حرف رو باهام باز کرد و ازم پرسید که اهل کجام. بعد
هم در مورد دوستش که همشهری من بود گفت و از هر دری گفت تا اینکه رفت سر زندگی
نامه خودش. انگار که مدت ها دنبال گوشی برای شنیدن حرفهاش می گشته. زندگیش اونقدر درد داشت که از خودم که
تا دقایقی قبل فکر می کردم زندگی باهام سر لج افتاده خجالت کشیدم. خونواده سارا 15 سالگی شوهرش داده بودن
و شوهرش معتاد شده بود و کتکش می زد اون راننده بود و هر شهری که می رفت زن صیغه
می کرد و بعد هم با یه دختر 5 ساله طلاق گرفته بود. زندگی سارا بد جوری شبیه فیلم
های کلیشه ای بود اما نکته مهم زندگی سارا مرحله بعدی زندگیش بود. یعنی زندگی یه
زن مطلقه تو جامعه بی فرهنگ ایرانی. سارا فقط 24 سال داشت اما از فشار
اطرافیانش برای ازدواج کردن دوباره اش می گفت و از اون طرف از خواستگارهایی که زن
و بچه داشتن و هوس زن دوم کرده بودن. از طلبه های سن بالا گرفته تا جوون تر های جلف
با رفتارهای زننده. یا مردهای طلاق گرفته ای که چون زناشون بهشون خیانت کرده بودن
حالا تبدیل شده بودن به مردهای شکاک و متعصبی که می خوان با حبس طرفشون تو خونه
اون رو از دست ندن. از طرفی از همه بدتر از کسایی گفت که
دوسشون داشت و دوستش داشتن اما خانواده های ایرانی ما (چون برای بچه شون آرزو
دارن) اجازه ازدواجشون رو نمی دادن! درد سارا از معضل مسئله باکرگی دختران
تو ایران بود. مثل اینکه تمام شخصیت و فردیت یک زن توی باکرگیش خلاصه می شه. سارا می گفت تو کانادا دکترها با تولد
هر دختری پرده بکارتش رو بر می دارن که تو جامعه به زنها همچین نگاهی نشه و این
طوری خیلی از مشکلاتی که توی جامعه ما وجود داره خود به خود حل می شه. سارا در
حالی این حرفها رو می زد که هر چند دقیقه یک بار برق اشک توی چشم هاش می دوید اما
خوب یاد گرفته بود که بغضش رو بخوره. ***** پیاده که شدیم به خیلی چیزها فکر کردم.
به زنی که فقط 24 سال داشت اما جامعه فقط به خاطر یک مشت مسائل عرفی و سنتی بی
معنی به جای یه زندگی جدید و یه فرصت تازه زمین شویی توی یه کافی شاپ رو بهش داده
بود. به پوزخند تلخی که وقتی ازم پرسید دوری از خونه برات سخت نیست و من از لباس
شستن و غذا درست کردن می گفتم رو لبش بود. از جامعه ای که به جای ملامت خسرو به
خاطر خیانتی که کرده و حق دادن به شیرین برای شروع یک زندگی تازه بعد از
سالها اون رو به همخوابگی با چند نفر و
فاحشگی متهم می کنه، فقط به خاطر اینکه شیرین زنه و خسرو مرد! و به اینکه وقتی کتابم رو امضا کردم و
به سارا هدیه کردم گفت که این اولین باره که کسی بهش یه کتاب کادو می ده.... وسط امتحاناس؟ خسته شدی؟ کسل؟ درمونده؟ حوصله درس خوندن نداری؟ خیلی وقته خونه نرفتی و دلت واسه خونه تنگ شده؟ صبح تا شب تو خوابگاهی و تنها تفریحت سر زدن به واحدهای دیگه است؟ از خوابگاه/ خونه رفتی بیرون؟ دیدی چه هواییه؟ افتاب وسط اسمون یه سردی ملایم و خنک و روحبخش یه ظهر زمستونی دلچسب، بی خیال! جزوه رو گذاشتی جلوتو هیچی هم نمی خونی. کوله ات رو بردار جزوه ات رو بذار تو یه پلیور که اگه سردت شد بپوشی، کیف پول که سر راه بستنی بخری! و از همه مهمتر گوشی یا پلیرت و هندزفری واسه اهنگ گوش دادن. اهنگ های دوس داشتنی گوشیت رو بریز تو یه پوشه جدا (اگه تا حالا نشنیده باشیشون بهتره چون سورپرایزها همیشه قشنگ ترن) و تنهایی تاکید می کنم تنهایی بزن بیرون. مقصد: مهم نیست هدف پیاده رویه. بهتره که بری سمت نزدیک ترین پارک. واسه من دریاچه زیتون. یه دریاچه مصنوعی و فوق العاده دوس داشتنی تو یه پارک زیبا توی بهارستان اگه جاده خلوته و توی این بعد از ظهری کسی نیست که ببینه و آبروت بره چشماتو ببند و برو تو موسیقی غرق شو و باهاش همراه شو. وای مگه می شه love story با فلوت (تازه کشفش کردم) رو بشنوی و یکی یکی تمام خاطرات love story خودت جلو چشمات رژه نره توصیه نمی کنم. اومدی بیرون لذت ببری و روحت تازه بشه و حتی فکرش هم نکن توی این مدت به دوس دختر یا دوست پسرت اگه داری (ما که نداریم) زنگ بزنی یه روز از تنهاییت لذت ببر. به هیچ چیزی فکر نکن و بذار کمی فکرت وا بشه و این همه انتگرال و حلقه های برنامه نویسی و فرمول و درس و چرت و پرتهای به درد نخوری که به خوردمون می دن یکی یکی از ذهنت پر بکشن و تو این هوای ازاد برن پی کارو زندگیشون و بی خیالت بشن. واو دیدی؟ حالا می تونی کمی نفس بکشی یه نفس عمیق بکش. حالا می شه اسم تو رو گذاشت یه موجود زنده یه وبلاگ خوب هست واسه follow کردن این وبلاگ دیالوگ های خوب و به یاد ماندنی رو از فیلم های خوب می نویسه این یکی از پست های اخیرشه
|